مردی در برابر دیوار

بهمن بلوک نخجیری
اندازه قلم

می خواستم آخرین صبح پیش از بازگشتم به انگلستان را صرف گرفتن عکس های بیشتری از داخل اردوگاه کنم، در آنجا قدم بزنم و با ساکنان کمپ آیدا صحبت کنم. یک بار دیگر نزدیک دیوار رفتم و در حالی که مشغول خواندن یکی از داستان های نوشته شده روی آن بودم، سرم را چرخاندم و مردی را دیدم، که روی صندلیش نشسته بود. دعوتم کرد کنارش بنشینم، در کارگاه مکانیکی کوچکش.

محمد در بیت لحم به دنیا آمده بود و تا قبل از ساخت دیوار کاروبارش واقعاً خوب بود. او با حالتی نوستالژیک گفت: «من می توانستم اورشلیم را از روی این صندلی ببینم. فقط پنج دقیقه با اینجا فاصله داشت». اما حالا او نمی تواند چیزی جز دیوار را ببیند و روزش را با نشستن روی میزش و تماشای توریست هایی می گذراند، که مشغول عکاسی از این سازه هستند و منتظر می ماند تا شاید یک مشتری پیدا شود. خانواده او بین بیت لحم و اورشلیم تقسیم شده بودند، اما او نمی توانست آن ها راببیند، چون اجازه ورود به اسرائیل را نداشت.

او دستش را به من داد و من توانستم اندوهش را حس کنم. برایش آرزوی موفقیت کردم و به او قول دادم، که به مردم اسپانیا بگویم زندگی در فلسطین چگونه است. بگویم، که اسرائیل را بایکوت کنند، بگویم، که دنیا چقدر با فلسطین ناعادلانه برخورد می کند.